23 ساله شدم

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم...
چامه و چکامه نیستند
تا بهرشته ی سخن درآورم...

نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم...

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است...

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست...
من ولی تمام استخوانبودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کندانحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است...
کتفگریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...

اولین قلمحرف،حرف درد را
در دلم نوشته است...
دست سرنوشت
خون دردرابا قلم سرشته است...
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد ، رنگ وبوی غنچه ی دل است...
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جداکنم؟

دفتر مرا
دست درد ،  می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است ...
درد همشنفته است...
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟درد، حرف نیست!
درد، نامدیگر من است...
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

١٣٩٠/٣/٢

 

           تولدم مبارک؟؟

 


/ 0 نظر / 18 بازدید